اس ام اس و شعرسرگرمیعمومیویژه

اشعار عارفانه زیباترین اشعار عارفانه و عاشقانه، مجموعه شعرهای عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

اشعار عارفانه زیباترین اشعار عارفانه و عاشقانه، مجموعه شعرهای عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

مجموعه شعر عارفانه و عاشقانه زیبا از شاعران نامی ایران را در این بخش آماده کرده ایم. امیدواریم از این اشعار کوتاه و بلند زیبا لذت ببرید.

اشعار عارفانه

در این مطلب، گلچینی از زیباترین اشعار عارفانه و عاشقانه شاعرانی چون مهدی فرحی، رودکی، حمزه زراعی و … برایتان گرد آورده ایم.

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟

چی عشق تو نگاه تو ؟، داغون و نابود کرده؟

آتیشه عشقمونو کی؟ ، خاکسترو دود کرده؟

حرفایه پر مکره کدوم؟ ، گرگی تورو مغرور کرد؟

کی تورو از دلم ربود؟ ، کی تورو از من دور کرد؟

کی نقطه ضعف منو دید؟ ، کی دستاتو ازم گرفت؟

اونهمه اشتیاق چی شد؟ ، کی از چشات قسم گرفت؟

رفتنه تو به قلبه من ، ضربه ی سنگینی کوبوند

مهلت نداد یه لحظه بهم ، تمومه دنیامو سوزوند

مهدی احمدوند

اشعار رودکی

گر بر سر نفس خود امیری، مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی

وصف رخسارتورادیدم ودلدارشدم

من به هرآینه ای درپیِ دیدارشدم

((من به خال لبت ای دوست گرفتارشدم

چشم زیبای تورادیدم وبیمارشدم))

فکرمن جزبه درخانه ی توراه نرود

ازخیال تو منِ مجنون وبیکارشدم

مهرتودر دل این فردحقیرمی ماند

من به هرمهری به جزمهرتوبیزارشدم

من به وِرد وبه دعا وُبه نمازسحری

به غم دوری تو (عارف) دلدار شدم

عارف همدانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم, زجرش دهم ، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارشدهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه درخانه ای ، چابک تر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

سیمین بهبهانی

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

داغون یعنی نباشی و بیاد بارون
قدم زدن تنها تو خیابون تو باشی با اون
غصه یعنی نباشی ام دلش قرصه
یعنی اصلا حالتو نپرسه این یعنی داغون
بی کس یعنی دلت همش یه چیزیش هست
یعنی بفهمی با یکی دیگست
به روت نیاری
مردی یعنی زمانی که پر از دردی
دنبال یک بهونه میگردی تنهاش نذاری

عشقت یعنی یه لحظه نیستی کفری شم

یعنی زیادی غیرتی میشم نباشی پیشم
پیری یعنی همون که تو خودت میری
وقت غذا حس میکنی سیری
دلگیری
بسه انقدر زدم تو کوچتون پرسه
کم کم شدم از زندگیم خسته
دلم شکسته
ممنون که با اونی الان زیر بارون
قدم بزن باهاش تو خیابون
خوش باشی با اون
دیدی از آخر این قصه ترسیدی
تا چهارتارو دور و ورت دیدی
ازم بریدی
جونم به لب رسیده زیر بارونم
بوی تو میده این خیابونم
داغونم

شعرهای عارفانه رودکی

در منزل غم فگنده مفرش ماییم

وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم

عالم چو ستم کند ستمکش ماییم

دست خوش روزگار ناخوش ماییم

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم

عشق را زنده نگه دار که بر می گردم

بس کن این سر زنش “رفتی و بد کردی” را

دست از این خاطره بردار که بر می گردم

دو سه روزی هم – اگر چند – تحمل سخت است

تکیه کن بر تن دیوار که بر می گردم

بین ما پیشترک هر سخنی بود گذشت

عاشقت می شوم این بار که بر می گردم

گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی

به همان دیده بیدار که بر می گردم

پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار

روی رف آیینه بگذار که بر می گردم

پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست

به شب و پنجره بسپار که می گردم

امید مهدی نژاد

گفتم به می عشقت کردی تو گرفتارم

گفتی تو شدی شیدا اما ز تو بیزارم

گفتم که سپردم دل بر زلف تو میدانی؟

گفتی که خمش بنشین هرگز نشوی یارم

گفتم ز دو عالم من داغ تو به دل دارم

گفتی برو از پیشم دیگر مکن آزارم

گفتم چه به سر داری بردار از آن پرده

گفتی نشوی محرم پنهان کنم اسرارم

گفتم به که گویم من غم های درونم را

گفتی که برو با تو هرگز نبود کارم

گفتم ز کوی تو امید کرم دارم

گفتی که نبینی آن بر جان تو رحم آرم

گفتم که نگاهم کن شاید که شوم آرام

گفتی برو ای عاشق نفرت ز تو من دارم

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم بی خبر از بام وشام

میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر

آثار عارفانه رودکی

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

می روم بی خبر این بار خیالت راحت…

تو بمان با دگران یار خیالت راحت…

بعد از این همنفس هر شب من خواهد شد…

فقط این پاکت سیگار خیالت راحت…

چند روزی است که تلخینگی تنهایی…

می شود بر سرم آوار خیالت راحت…

سهم تو پنجره هایی که تو را می خوانند…

سهم من این همه دیوار خیالت راحت…

بعد از این یاد تو و بغض من و خاطره ها…

نه امیدی و نه دیدار،خیالت راحت!

چیزی که از من خواستی جز دل بریدن نیست

چیزی مخواه از من که در اندازه ی من نیست

دنبال آرامش مگرد ای رود سرگردان

چیزی که در دریا نباشد در تو قطعا نیست

گاهی برای گریه کردن بس که تنهایی

جایی برایت بهتر از آغوش دشمن نیست

پیراهنم روزی گواهی می دهد پاکم

ای عشق خیلی وقت ها پاکی به دامن نیست

در عشق باید پر تحمل بود و دور اندیش

پروانه گشتن چاره اش جز پیله کردن نیست

حسین زحمتکش

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست

که بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لب بر لب من م لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبائی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی

در ببندید و بگوئید که من

جز او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست

فاش گوئید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظهاای آسوده باش

همدم دستان من داستان توست

دلم تا برایت تنگ می‌شود

نه شعر می‌خوانم

نه ترانه گوش می‌دهم

نه حرف هایمان را تکرار می‌کنم

دلم تا برایت تنگ می‌شود

می‌نشینم اسمت را می‌نویسم

می‌نویسم..می‌نویسم

بعد می‌گویم این همه او

پس دلتنگی چرا؟

دلم تا برایت تنگ می‌شود

میمِ مالکیت،

به آخر اسمت اضافه می‌کنم

و باز عاشقت می‌شوم..

گروس عبدالملکیان

نمی دونم چرا دستام به دستای تو عادت کرد ؟!

چرا برق نگاه تو به قلب من اصابت کرد ؟!

نمی دونم چرا هرجا که میرم یاد تو هستم ؟!

چرا چشمات به چشمای پر از اشکم خیانت کرد ؟!

حالا اشکام به یادتو میان رو گونه های من

کسی اینجا کنارم نیست ، چه سرده شونه های من

ببین تنها ، بدون تو چقدر دلگیر و آشفته م

با این حال و هوای بد جدایی رو پذیرفتم

حمزه زارعی

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

خداحافظ برو ای عطر بارون

سلام ای خیسیه چشمای گریون

سلام ای ناله های قلب تنهام

خداحافظ تموم شدن نفسهام

دیگه حسی نمونده غیر نفرت

امیدم جاشو می سپاره به حسرت

شروع گریه های هر شب من

مصادف شد با حس بی تو موندن

چقدر سخته از این خونه جدا شم

یا اینکه باز به عشقی مبتلا شم

چقدر تنهایی با من همصدا شد

که دستام از توو دست تو جدا شد

دیگه عشقی نمونده توو دلامون

خداحافظ حروم شد لحظه هامون

دیگه حسی نمونده غیر نفرت

امیدم جاشو می سپاره به حسرت

شروع گریه های هر شب من

مصادف شد با حس بی تو موندن

حمزه زارعی

دیوان شعر رودکی

در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان

از گریه خونین مژه‌ام شد مرجان

القصه که از بیم عذاب هجران

در آتش رشکم دگر از دوزخیان

من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟

ارامشی از جنس طوفانم,نگفتم؟

یک حادثه،یک ازدحام پر تناقض

از رفتن و ماندن گریزانم ،نگفتم؟

تو عاشق پاییز بودی خاطرم هست

صد حیف من مرد زمستانم،نگفتم؟

با من هوایت ابری و دلگیر می شد

من خیس تر از روح بارانم ،نگفتم؟

انبوه جنگل،ای هجوم شبنم و شعر

من خشکی قلب بیابانم ، نگفتم؟

در انتهای سرزمینی از افق دور

من کلبه ای متروک و ویرانم نگفتم؟

یا شایدم یک خانه از دیوار خالی

در امتداد این خیابانم ، نگفتم؟

میلاد نجفی

شعر عارفانه رودکی

دیدار به دل فروخت، نفروخت گران

بوسه به روان فروشد و هست ارزان

آری، که چو آن ماه بود بازرگان

دیدار به دل فروشد و بوسه به جان

از این سردرگمی خسته م ، از این روزای تکراری

از این حالی که معلومه یکی غیر از منو داری

حالا می فهمم این روزا چرا دستای تو سرده

چرا قلب پر از عشقت مسیر راهو گم کرده

به این دستای آلوده یه احساس بدی دارم

چشات عین نیازم بود ، از این احساس بیزارم

حواست پیش چشماشه واسه اینه پر از شوری

چقدر نزدیک دستاشی ، تو از دنیام چقدر دوری

بی خداحافظی رفتی ، فاصله گرفتی از من

دیگه هیچ غمی ندارم وقتی دستام از تو دورن

کاری به کارت ندارم ، دیگه با تو بی حسابم

انگاری تورو ندیدم حتی یکبار توی خوابم

حمزه زارعی

بانو ! قرار ثانیه‌ها را به هم نریز

موهات را ببند و فضا را به هم نریز

بگذار در خیال خودم هی ببوسمت

رویای عاشقانه‌ی ما را به هم نریز

کمتر به فکر خط‌ ِ لب و چشم و سرمه باش

آرایش قشنگ خدا را به هم نریز

از کوچه‌ها که میگذری فکر خلق باش

اعصاب شیخ و شاه و گدا را به هم نریز

از شعر من بنوش و به رقص آی و مست شو

اما ردیف و وزن و هجا را به هم نریز

“امن یجیب” و “جاثیه” خواندم که آمدی

لطفن بمان و راز دعا را به هم نریز

میترسم این سکوت تو دیوانه‌ام کند

موهات را نبند و فضا را به هم بریز !

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

شعر رودکی

ای ناله پیر خانقاه از غم تو

وی گریه طفل بی گناه از غم تو

افغان خروس صبح گاه از غم تو

آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!

ازم برای موندنت باید بهونه جور کنم

نمی تونم به راحتی از عشق تو عبور کنم

باید بمونی تا دلم بمونه توی دلخوشی

با این کارای بیخودی آخر دلم رو می کشی

صدای مسموم سکوت توو عشقمون قدم زده

این گریه های بی هوا حال منو به هم زده

خسته از این همه غبار که پهنه توی خونمون

آخر این قصه کجاست ؟! کجا میره مسیرمون ؟!

حمزه زارعی

اشعار عارفانه زیبا

مانند غـریـقی کــه پر از وحـشت آب است ،
می گردم و دستم پی یک تکه طناب استدلتنگی و تنـهایی و انـدوه و صـبوری
این عاقبت تیره ی یک عاشق ناب است

آن مرد پر از شور و غزل ، بعد تو جان داد
این آدم کوکی ، جسدی پشت نقاب است

یا مشکل ارســال پیام ، از دل مــا بود
یا منبــع گیــرنده ی قلـب تو خراب است

زایـیــده ی دردیـم و به بار آمـده ی عشق
در مکتب ما ، عشق فقط ، حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم ! … حرف دلت چیست ؟
عاشق شده این شاعر و … دنبال جواب است

م. نظری

دنبال من می گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

“از برف اگر آدم بسازی دل ندارد …”

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

مهدی فرحی

حواست پیش چشماشه

منو اصلا نمی بینی

داره عمرم تلف می شه

کنار من نمی شینی

چقدر سخته جدا بودن

چقدر زجر آوره دوری

چقدر عشق تو سنگینه

ولی می خوامت هر جوری !

حواست به منم باشه

منی که محو چشماتم

منی که با دلی عاشق

تو بهت ردپاهاتم

نمی دونم چرا چشمات

منو دیگه نمی بینه

چرا دستای گرم تو

کنار من نمی شینه

همه میگن میری ، اما !

دلم میگه تو می مونی

هنوز عطرت توی خونه س

خودت خوب اینو می دونی

حمزه زارعی

شعر کوتاه عارفانه

زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده

وندر گل سرخ ارغوان پیچیده

در هر بندی هزار دل در بندش

در هر پیچی هزار جان پیچیده

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند
برای شادی روحم کمی غزل لطفا
دلم پر از غم و درد است، راه حل لطفا
همیشه کام مرا تلخ می کند دنیا
به قدر تلخی دنیای تان، عسل لطفا !
مرا به حال خودم ول کنید آدم ها
فقط برای کمی گریه لا اقل، لطفا
کسی میان شما عشق را نمی فهمد
ادا،دروغ بس است این همه دغل، لطفا
کجاست کوهکنی تا نشان دهد اصلا
به حرف نیست که عاشق شدن،عمل لطفا
“به زور آمده بودم، به اختیار مرا”
ببر به آخر دنیا از این محل لطفا
نمانده راه زیادی، کنار قبرستان
پیاده میشوم آقا… همین بغل، لطفا
ف. نظافتی

مجموعه شعر عارفانه

دل سیر نگرددت ز بیدادگری

چشم آب نگرددت، چو در من نگری

این طرفه که دوست تر ز جانت دارم

با آن که ز صد هزار دشمن بتری

از تو دیگر شده ام دور، خودت می فهمی؟
شده ای وصله ی نا جور، خودت می فهمی؟

نقشِ تو چیست در این رابطه ی یک طرفه؟
“بی اهمیت” و “مغرور”، خودت می فهمی؟

غیرِ جدی شده این رابطه از مرحمتت!!
مثلِ یک بازیِ پاسور، خودت می فهمی؟

می کِشم درد از این وضع، ببین با این که
عاشقی کرده مرا کور، خودت می فهمی؟

من فقط رابطه را، هی به جلو هُل دادم
بی کمک نیست که مقدور، خودت می فهمی؟

مثلِ سابق به من اصلا تو تمایل داری؟
یا شدی یکدفعه مجبور، خودت می فهمی؟

دارم از فاصله ها حسِ بدی می گیرم
خسته ام، خسته ی بدجور….

اشعار زیبا و احساسی عارفانه

با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی

هم ناز دلربائی هم مثل قرص ماهی

وقتی که رخ نمائی در کسوت زلیخا

یوسف دوباره افتد از عشق تو به چاهی

روزی که می گذشتی از جاده های شهرم

افتاده بودم از غم در بین کوره راهی

از درد بی قراری می کردم التماست

جانا نظر نکردی بر حال بی گناهی

تا کی سخن نگویم از درد مردمانم

گویا خبر نداری از ظلمت و تباهی

جز گرد و خاکروبه چیزی به جا نماند

وقتی مسیر آتش افتد به روی کاهی

با آنکه گریه کردم اصلاً عسل نکردی

از بیکران چشمت هرگز مرا نگاهی

علی قیصری

مجموعه شعر بلند و کوتاه عارفانه

در رهگذر باد چراغی که تراست

ترسم که بمیرد از فراغی که تراست

بوی جگر سوخته عالم بگرفت

گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

امشب دوباره اومدی تا رویاهام رنگی بشه

شاید همین خواب عمیق پایان دلتنگی بشه

امشب دوباره اومدی تا خوابمو رنگی کنی

تا چشمای مغرورمو درگیر بی صبری کنی

دارم نگاهت میکنم داره ازم دل می بری

چش برنمیدارم ازت تو از همه زیباتری

حالا که قسمت دوریه با رویاهات سر میکنم

دستامو محکم تر بگیر دستاتو باور می کنم

با رویاهات سر میکنم

برای دلبستن به تو دلکنده بودم از همه

چشمامو روی هم میذارم هرچی ببینمت کمه

امشب دوباره اومدی تا حالمو بهتر کنی

تا خوابمو لبریز یاس تا بغضمو پرپر کنی

حالا که قسمت دوریه با رویاهات سر میکنم

دستامو محکم تر بگیر دستاتو باور می کنم

با رویاهات سر میکنم

اشعار عارفانه و عاشقانه کوتاه و بلند

گفتم اگه نبینمت می پره فکرت از سرم

بازم ندیدمت ولی نشد که از تو بگذرم

گفتم اگه نبینمت شاید فراموشت کنم

نمیشه تنها بمونم ، نمیشه خاموشت کنم

بعد از تو روزگار من اسیر تاریکی شده

تنهایی و غصه و غم با دل من یکی شده

غبار تنهایی باید محو شه از توی دلم

نذار دوباره بشکنم میون اشکای خودم

گفتم حالا یه چند روزی برم یه جای خیلی دور

دیدم که سودی نداره ، جز اینکه چشمام میشه کور

اما نشد که لحظه ای نخوام به یادت بمونم

نشد ترانه ای رو من بی غم چشمات بخونم

بعد از تو روزگار من اسیر تاریکی شده

تنهایی و غصه و غم با دل من یکی شده

غبار تنهایی باید محو شه از توی دلم

نذار دوباره بشکنم میون اشکای خودم

حمزه زارعی

همچنین بخوانید:

دو بیتی عاشقانه

اشعار عاشقانه مولانا

اشعار عاشقانه سعدی

اشعار عاشقانه حافظ

اشعار عاشقانه سهراب سپهری


(1) شعر عاشقانه مولانا زیباترین اشعار
شعر عاشقانه مولانا زیباترین اشعار، غزل ها و رباعایات مولانا درباره عشق


(2) اشعار زیبای مولوی گلچینی از بهترین
اشعار زیبای مولوی گلچینی از بهترین شعرهای مولانا


(3) اشعار بیدل شعر زیبا،کوتاه،عارفانه و
اشعار بیدل شعر زیبا،کوتاه،عارفانه و عاشقانه بیدل دهلوی بیوگرافی


(4) اشعار حافظ شیرازی گلچین بهترین و
اشعار حافظ شیرازی گلچین بهترین و زیباترین غزلیات حافظ زندگینامه


(5) اشعار عطار نیشابوری شعرهای زیبا
اشعار عطار نیشابوری شعرهای زیبا ، عاشقانه و عارفانه عطار زندگینامه


(6) شعر عاشقانه حافظ و سعدی - Shaer Blog
شعر عاشقانه حافظ و سعدی - Shaer Blog

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 8 =

دکمه بازگشت به بالا